گردش با فاطمه جون
یه پارک گردی خیلی عالی با عمه جون و فاطمه جون داشتیم،خیلی خوش گذشت و تا آخر میخواستی با فاطمه جون باشی اینجا ادعای بزرگتری میکردی و میخواستی به بابایی فاطمه جون در هل دادن کالسکه کمک کنی هر دو مات و مبهوت این مادربزرگید ...
نویسنده :
مامانی
18:13
سرسره بازی
اینم از حکایت محمدصالح جون و سرسره اولش با کمی ترس جلو رفتی،ولی بعدش که فهمیدی ترسی نداره،ول کن سرسره نبودی و هیچکس هم حریف تو شیطون بلا نبود آخر عاقبت شیطونیهاتم این بود که با صورت خوردی زمین و از دهان مبارکتون خون اومد و کلی هم اینم ابولفضل و دایی جون که به صورت اتفاقی تو پارک دیدیمشون و شما از دیدن ابولفضل خیلی ذوق زده شده بودی ...
نویسنده :
مامانی
16:44
پدرم روزت مبارک
شرمنده ام گلپسرم که این پست با تاخیر برات میذارم ،چون درگیر پروژه از شیرگرفتنت بودم ، نشد که بشه ظهر روز دوشنبه همزمان با ورود آقای پدر به منزل،با دادن یه کادوی ناقابل به ایشون ،بابایی رو سورپرایز کردیم پدر عزیزم دوستت دارم و روزت مبارک ...
نویسنده :
مامانی
16:34
محمدصالح دیگه شیرنمیخوره!
خدایا قربون اون بزرگی و حکمتت بشم وقتی به دنیا میان باید یه چند روزی گریه و جوش و نگرانی داشته باشی که نی نی شیر بخوره بیداری شبانه و انواع حرکات مثل پاهاشو قلقلک بدی و باهاش حرف بزنی تا بالاخره نی نی لطف کنن از خواب بیدار بشن و شیر بخورن یکمی بزرگتر که میشن شیر میخورن ولی باید تو جای ساکت و بدون هیچ صدایی تا نی نی با آرامش شیرشو بخوره،خلاصه اینجا هم مادر باید یکمی گریه کنه تا بالا خره شیر بخوره و حالا بعد تقریبا دوسال باید نی نی رو از شیر بگیریم یعنی همرا با نی نی که مَمَ میخواد گریه کنیم تا شیر نخوره پاهاش و دستاشو قلقلک بدیم تا بخوابه خیلی سخته،ولی خدا خودش شدیدا کمک میکنه من این پروژه بزرگ رو درست وقتی که ...
نویسنده :
مامانی
16:31










